مینیبوس ایستاد. مرد در را باز کرد و پا بر زمین گذاشت.
کوچههای دهکده را زیر پا گذاشت. وقتی جلو مسجد رسید، مکثی کرد. بعد روی پلههای سنگی، زیر سایهٔ دیوار مسجد نشست. سپس کلاهش را برداشت و خود را باد زد. لحظههای انتظار شروع شد. او منتظر دوستانتش بود؛ امّا هیچ کس سر قرار حاضر نشد. دست روی پیشانیاش گذاشت و به فکر فرو رفت.
ساعتی بعد وقتی حوصلهاش سر رفت، از جا بلند شد و در حالی که اشک میریخت، آهسته به سوی قبرستان قدم برداشت.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 23:54  توسط مجید محبوبی
|
امروز به طور اتفاقی داستان زندگی حضرت سلمان به دستم افتاد و خواندم. حضرت سلمان واقعا آدم بزرگی بوده است. حین مطالعه زندگی ایشان نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. واقعا اسطوره بوده است. واقعا تازه میفهم چرا رسول گرامی اسلام او را از خودش میدانند و میفرمایند. "سلمان منا اهل البیت!"
در اینجا خلاصهای از زندگی آن بزرگ مرد را میآورم که بر دوستان دوستداشتنیام که میآیند اینجا حتماً تکلیف میکنم که بخونند و اگر تحت تأثیر قرار گرفتند فاتحهای به روح آن بزرگمرد تاریخ اسلام و ایران بفرستند. التماس دعا
نام: سلمان، كنيه: ابو عبدالله يا ابوالحسن يا ابواسحاق
تاريخ تولد: نامعلوم
محل تولد: جى يكى از روستاهاى اصفهان و به نقلى ديگر از رامهرمز استان فارس بوده است.
مدت عمر: گفته شده كه او سيصد سال زندگى كرد اما اقوالى به كمتر يا بيشتر از اين نيز وجود دارد.
شغل و پيشه: در زماني كه حاكم مدائن بود برگ درخت خرما ميبافت و آن را ميفروخت و به وسيله آن ارتزاق ميكرد.
سابقه در اسلام: در برخى روايات حضرت سلمان(ره) و حضرت علي(ع) از نخستين ايمان آورندگان و سابقين در اسلام شمرده ميشوند و به نقلى ديگر در اوائل هجرت، اسلام آورد.
جنگها: در جنگ بدر و احد شركت نداشت و پس از آن در هيچ جنگى غائب نبوده و در همه جنگها فعالانه شركت داشته است.
حقوق از بيت المال: پنج هزار درهم كه تمام آنرا صدقه ميداد و از حاصل دسترنج خود استفاده ميكرد.
منزل مسكوني: از خود خانهاى براى سكونت نداشت و زير سايه ديوارها و درختها به سر ميبرد تا اينكه عدهاى او را راضى كردند و برايش سرپناهى ساختند و اين سرپناه به حدى كوچك بود كه چون برمیخواست سرش به سقف اصابت ميكرد و چون پاهايش را دراز ميكرد به ديوار برخورد ميكرد. تاريخ وفات: سال 34 هجرى قمري
محل دفن: مدائن در نزديكى شهر بغداد
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 23:45  توسط مجید محبوبی
|
چند روز پیش در یکی از خیابانهای قم ایستاده بودم و منتظر تاکسی بودم که پراید سفید رنگی جلوی پایم نگهداشت. نگاه کردم دیدم پیرمردی است، خیلی پیر بود. اصلا بهش نمیآمد که راننده باشد آن هم راننده پراید. وقتی نشستم و سلام کردم، شروع به خوش و بش کرد. خیلی گرم تحویل گرفت. بعد من با تعجب گفتم حاجآقا ماشاالله به این دل و دماغ! گفت: چطور؟ گفتم آخه با این سن و سال داری پراید سواری میکنی،لابد تو خیابان ویراژم میدی؟ خندید و گفت: نه بابا. بعد گفت که من ۸۵ سالمه و در این مدت طولانی عمرم همیشه سعی کردهام کاری بکنم که خدا خوشحال شود.
خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. اصلا از چهره نورانی و منش پیرمرد مشخص بود که آدمی است الهی. کمی که راه رفتیم گفت: پسرم قدر دو چیز را بدان. النعمتان مجهولتان: الصحة و الامان!
دیدم بابا ایشان خیلی جلو است. خیلی عالمانه حرف میزد. با اینکه روزگاری کارمند اداره برق بوده، ولی بیانش کاملا عالمانه بود.
به هر حال گاهی اوقات ما یادمان میرود که در چه نعمتهایی غوطهور هستیم. نعمتی مثل امنیت، نعمتی مثل سلامتی.
البته باز دو سه روز است من این نعمت را کمی از دست دادهام. گرفتگی رگها و عضلات روی پای چپ! انگار سالی یکی دو بار باید بیاد سراغ من و من نمیدانم چه کار کنم. دردش کشنده است. نه میتوانم راه بروم ونه میتوانم تحملش کنم.
آری آدم قدر این دو نعمت را وقتی میداند که از دست رفتهاند. خدا کند ایران عزیز ما همیشه در امنیت پایدار بماند و ملت در رفاه، آسایش و سلامت زندگی بکنند.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 23:40  توسط مجید محبوبی
|
خیلی وقتها میشود که ما عصبانی میشویم و در حال عصبانیت چیزهایی میگوییم که بعدا خودمان هم تایید میکنیم که حرفهای خوبی نزدهایم، یا رفتار درستی انجام ندادهایم.
یا گاهی احساساتی میشویم و یک جور دیگر از کوره در میرویم. بعد میبینیم که ای بابا راه به خطا رفتهایم.
همه کسانی که در حد دیپلم درس خواندهاند، میدانند که صحیحترین راه و انسانیترین راه در تعاملات و معاشرتهای دو طرفه و چند طرفه انسانی، همان منطقی بودن است.
ناگفته نماند که منطق یعنی علمی که توسط آن فکر و گفتار انسان از لغزش حفظ میشود. البته لازم نیست حتما آدم این علم را یاد بگیرد و طبق معادلات آن رفتار کند. به طور طبیعی این علم در نهاد انسانهای باشعور قرار داده است.
مبنا هم خیلی مهم است. اگر کسانی میخواهند در مورد موضوعی حرف بزنند باید مبناهاشان مشخص باشد. چند روز پیش با یکی از دوستان در باب حوادث کشور بحث میکردیم که صدایمان بدجوری بلند شد. در علم منطق به این میگویند مجادله. بحث و جدل.
در نهایت ایشان به من گفتند که فلانی اگر بیبیسی را ببینی این جوری قضاوت نمیکنی!
تازه من فهمیدم که اصلا نباید با ایشان مجادله میکردم. چون مبنای ایشان شبکه بیبیسی بوده و مبنای من یک چیز دیگر.
اگر این نکته در مباحثات دوستانه رعایت شود، چه بسا ما هیچوقت دچار تنش نشویم.
قابل توجه دوستانی که به روزنوشت بنده میآیند و نظر میگذارند، اگر سخنانشان غیر منطقی باشد باضافه اینکه اسم و مشخصات صحیح وارد نکنند من از تایید نظرات معذور هستم. چون من در این وبلاگ با هویت کاملا درست فعالیت میکنم و انتظار دارم کسانی هم که با من وارد بحثهای سیاسی میشوند باید هویت حقیقی خود را روشن کنند.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 19:22  توسط مجید محبوبی
|
این روزها که اوضاع سیاه و تاریک است، خیلیها مثل من هستند که در سایتها دنبال خبرهای جدیدی هستند. همه خبرگزاریها را زیر پا میگذارند تا خبری بشنوند که آنها را خوشحال بکند. روح جدیدی در کالبد آنها بدمد. ولی کو؟
من که دم به ددقیقه میآیم نت و خبرگزاریها را میگردم خبری نیست. خبر فقط سیاهی، تباهی، سقوط اخلاق، درگیری و در نهایت بگذارید ببینیم چه میشود. و من در جستجوی دریچهای از روشنایی به خود میتوپم که صبور باش تا این نیز بگذرد!
دلم هوای تازه میخواهد. از این اوضاع خسته شدهام. چرا هیچ امیدی در این کالبد خسته دمیده نمیشود؟
چرا آسمان دل همه را ابرهای خاکستری فرا گرفته است؟
تاریخ این همه نامهربانی به خود ندیده است.
از این همه نامهربانی، جفا، بیعدالتی خسته شدهام.
دروغ، دورویی، ...
نکبتها دین و دنیای مردم را به گند کشیدند!
آه از این همه جهل و نادانی!
آه از این روزهای سرد،
از این شبهایی که طوفان آرامش بچههایمان را به هم زده است!
آه از این لحظههایی که بیعشق بر ما میگذرد!
آه از این همه غمهای بیشماری که دلها را انباشته است.
آه!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 22:10  توسط مجید محبوبی
|
امشب در برنامه "رو به فردا" با اجرای دکتر یامینپور، بعد از مدتها دوباره چشممان به جمال پروفسور مولانا روشن شد. ایشان از چهرههای ماندگار هستند. قریب به ۵۱ سال در آمریکا زندگی کردهاند و ۴۲ سال استاد یکی از دانشگاههای معروف آمریکا بودهاند. برای آشنایی با این مرد بزرگ زندگینامه مفصلش را گذاشتم در باغچه.
امشب شدیداً تحت تأثیر حرفهای به حق ایشان قرار گرفتم. میفرمودند: اگر کسی با این هجمه در آمریکا علیه نظام حکومتی آن کشور فعالیت میکرد از دمش میگرفتند و میانداختند توی زبالهدان. بعد در ادامه از زندگی خود در اروپا گفتند که مدتی هم در اروپا زندگی کردهاند و از نزدیک دیدهاند که با اوباشان و اراذل چه برخوردهای شدیدی داشتهاند.
واقعا به قول استاد در کشور نهایت آزادی وجود دارد. مخالفان نظام و کشور هر کاری دلشان میخواهد انجام میدهند و هر حرفی دلشان میخواهد میزنند؛ با این حال همیشه هم طلبکار هستند.
انصاف هم چیز خوبی است. به نظر بنده واقعا باید قدر این همه آزادی را دانست. اگر در این کشور همه به قانون عمل کنند و در چارچوب قانون با هم رفتار کنند هیچوقت این همه تنش به وجود نمیآید. ما هم مردم خوبی داریم. هم کشور خوبی داریم و حکومت خوب. دشمنان قسمخورده نمیخواهند ما روی آرامش ببینیم.
تا کی این مشکلات باید ادامه داشته باشد؟ آیا مردم حق زندگی ندارند؟ آقای میرحسین موسوی رئسجمهور شدن شما چقدر اهمیت دارد که هر از گاهی باید به خاطر آن عدهای کشته شوند وزندگی آرام مردم به هم بریزد؟ اگر تو ایرانی و مسلمان باشی لااقل به خاطر این مردم پا روی نفس خود میگذاری و مشغول زندگی خود میشوی. فعلا هم که کسی با تو کاری ندارد. چرا قدر این نعمت ترحم و لطف را نمیدانی؟ امیدوارم هر چه زودتر سر عقل بیایی و دست از سر مردم برداری.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 21:8  توسط مجید محبوبی
|
شاید شما هم بارها به این موضوع فکر کردهاید که ما ایرانی هستیم و از هر قوم و قبیله دارای خصوصیات بسیار بارزی هستیم که کمتر در مردم سایر کشورها دیده میشود. البته با استثناها کاری نداریم، ولی عموم و قریب به اتفاق مردم چنین هستند.
یکی از این خصوصیات بارز ما ایرانیها، نوعدوستی و عشق و محبت به همدیگر است. انسان در فرهنگ ایرانی از ارزش بالا و والایی برخوردار است. به عنوان مثال در همسایگی ما خیلی از تبعهٔ کشورهای خارجی هستند که انگار ایرانی هستند و هیچ فرقی بین آنها و ایرانیها وجود ندارد. یعنی همسایهها چنان برخورد انسانی با آنها دارند که آنها خود را یک شهروند ایرانی میدانند و در این سالها ما حتی یک نمونه مشکل با اینها نداشتهایم.
و یا مثلا ایرانیها اهل صفا و صمیمیت و دوستی هستند. اهل منطق. اهل سازش با همدیگر. شما با یک نگاه کوچک میتوانید این نمونهها را در همسایگی و محل زندگی و محل کار خود ببینید.
ولی در این میان کسانی هستند که نمیخواهند ما ایرانیها در آرامش و راحتی باشیم. کسانی هستند که میخواهند از ما یک غول درست کنند. انسانهای غیر متمدن و پرخاشگر. در حالی که اگر دیگران ندانند ما خودمان بهتر میدانیم که اینطوری نیستیم. ما به هیچ وجه دوست نداریم کسی را اذیت بکنیم. حق کسی را بخوریم. به کسی بیاحترامی بکنیم.
حالا مشکلاتی هست. درگیریهایی هست. بین همه میتواند باشد. ولی در این موارد ما ایرانیها اهل قانون هستیم. اهل فرهنگ و پایبند به قوانین متعالی انسانی.
راستی در عاشورای امسال چند شهر ایران متشنج بود؟ ایا به جز تهران شهر دیگری هم بود؟
آنها که در تهران آن بیادبیها و بیحرمتیها را کردند چند نفر بودند؟
چرا دشمن میخواهد آن جماعت هتاک و بیعقل و بیشعور را به عنوان ایرانی به تمام جهان معرفی کند؟
چرا ما این قدر باید ساده باشیم که ذرهای به این جماعت ناقص العقل حق بدهیم. در روزی که زمین و زمان به امام حسین حرمت نگه میدارد، چرا این عده چنان حرمت شکنی کردند؟
دردناکتر از این، بیانیه آقای میرحسین موسوی بود که فرمود: لازم نیست ما بیانیه بدهیم تا مردم به خیابان بیایند و به وظیفه خود عمل کنند.
مهندس در این بیانیهاش هم به مردم بودن آنها اعتراف کرد و هم به این قضیه مهر تایید زد که آنها برای اعتراض به نظام به خیابانها آمده بودند.
کدام ایرانی عاقل ولو معترض روز عاشورا را برای اعتراض انتخاب میکند. آن هم از این نوع. از نوع آتش زدن، سوت و کف به راه انداختن! شعارهای ضد اسلامی و ضد انقلابی دادن.
انتظار از مهندس این بود که بدون فلسفه بافی آن جماعت یاغی را محکوم میکرد. نه آنها را از خود میدانست. میرحسین ثابت کرد که یا نمیفهمد ویا از روی عناد میخواهد با این نظام ولایی مبارزه کند. من خودم قبل از انتخابات مثل بیشتر مردم ایران به مهندس به خاطر سابقه خوبش علاقه داشتم. ولی دیگر نه تنها از او قطع امید کردهام، بلکه فکر میکنم او باید در یک دادگاه علنی پاسخگوی این نوع رفتار خود باشد. چون واقعا از بعد از انتخابات تیشهای برداشته و به ریشه نظام میزند.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 22:18  توسط مجید محبوبی
|
یادداشت مال ده دی است
نمیدانم چرا بعضی از دوستان مرا به تعصب متهم میکنند. اگرچه معتقدم تعصب به طور مطلق بد نیست؛ ولی با این حال طبق فتوای خود دوستان اهل منطق و صحبت و مماشات هستم. با این حال خود این دوستان متاسفانه وقتی یک چیزی را میگیرند دیگه ول کن نیستند.
من متعصب نیستم. من هم مثل بقیه مردم طرفدار اعتقاد و آرمان خودم هستم و به همه آنها دلیل و منطق دارم.
دیروز یکی از دوستان قدیمی که بعدها راه عوض کرد، به وبلاگم سری زده بود و مرا به وبلاگ خودش دعوت کرده بود. وبلاگش رنگ و بوی دگراندیشان را میداد. بازرگان، سروش، شبستری،...از همه تعجببرانگیزتر کد آنلاین رادیو فردا بود.
خیلی به این دوست عزیزم تاسف خوردم که با همه پاکدلی و خوبیاش رفته سراغ آدمهایی که امتحانشان را پس دادهاند.
از همه بدتر رفته سراغ رادیو فردا که دشمن صد در صد نظام جمهوری اسلامی ایران است. آدم واقعا خیلی باید بیانصاف باشد که در حضور دهها میلیونی دیروز مردم مؤمن شهرهای ایران اسلامی شبهه وارد کند. بعد جماعت تشییع کننده جنازه شیخ سادهلوح را که روی ابوموسی اشعریهای را در تاریخ سفید کرد، با این تظاهرات دشمن شکن دهها میلیونی مقایسه کند.
بعضیها با نفهمی خود آدم را دق میدهند و میگویند: نئجه سن قانمیام قالاسان یانایانا؟
چطوری نفهمم تا ته چیزت بسوزی؟
الان این زبانحال دوستان هرهری مذهب ماست.
نفهمید نفهمید نفمید، در این نفهمی بمیرید! خیالتان راحت باشد ما هم دیگر عادت کردهایم به این نفهمی شما!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 1:25  توسط مجید محبوبی
|
امروز از اول صبح تو خونه صحبت از رفتن به راهپیمایی بود. اول قرار شد با هم برویم؛ ولی بعداً به خاطر کاری من جلوتر از بقیه زدم بیرون. رفتم مرکز پژوهشهای صدا و سیما. خانم سقلاطونی مطلبی برای باران نوشته بودند. آن را گرفتم و رفتم پیش رفقا. رفقایی که در انتخابات و بعضی مسائل سیاسی با من کلی اختلاف نظر دارند. با این حال دیدم آنها نیز عزم جدی دارند که در راهپیمایی شرکت کنند.
ساعت دو نیم بعد از ظهر مرکز را به قصد میدان شهید مطهری ترک کردیم و همگی با هم مثل قطرهای به اقیانوس بیکران ملت پیوستیم. واقعاً دیدنی بود. از همه نوع آدم به راهپیمایی آمده بودند. از جوانان رپ و هپی گرفته تا طلاب نورانی و خوشتیپ. همه هم یک صدا از منافق هتاک ابراز انزجار میکردند. حتی جوانی را دیدیم که جلو ما با خط خوبی نوشته بود: آمریکا هیچ ....نمیتواند بخورد و به جای .... شکل یک ...کشیده بود. این جوان چهره مقبولی هم نداشت؛ ولی آن چیزی که او را به خیابان کشیده و از دست آمریکا و ایادی آمریکا عصبانی کرده اهانت به امام حسین (ع) بوده است.
مردم شعارهای جالبی میدادند. شعارهای کنایی که ضمیرش به عدهای از معلوم الحالها برمیگشت.
بعد در پلاکاردهایی که با خود آورده بودند در آن شکل مربعی را کشیده بودند که در وسط آن کلمه فتنه نوشته شده بود و در چهار گوشه آن اسم آقایان... و خاتمی، کروبی و موسوی. بعد پلاکاردی هم بود که روی آن نوشته شده بود: تاجر ورشکسته/برگرد به باغ پسته
و دیگر شعارهایی که همه حکایت از نفرت مردم از فتنه و فتنهگران و حمایت شدید از ولایت فقیه و رهبری انقلاب اسلامی بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 19:16  توسط مجید محبوبی
|
این روزها که یزیدیان زمان سر برافراشتهاند و از هیچ توطئه و شیطنت کوتاهی نمیکنند و حسینیان را به جنگ خود میخوانند، من بیشتر به آن افرادی میاندیشم که روزگاری در این کشور برای خودشان ارج و قربی داشتند. داشتند خدمت میکردند و برای ملت و کشور خود آدمهای مفیدی بودند.
این روزها، این افراد از چشم ملت افتادهاند. حتی تا جایی که در نزد خویشان خود نیز ارزشی ندارند. چون اینها با اعمال و رفتاری که در این مدت از خود نشان دادند، مایهٔ شرمساری قوم و خویش خود شدند و چه بسا ضررهایی هم متوجه آنها شد. حال این اول عشق است، باش تا دولت صبحش بدمد.
خدا کند ماها بیشتر تعقل کنیم ودر هر برهه در خیمهٔ سبز ولایت باقی بمانیم. این خیمه پناهگاه و دژ محکمی برای اهل ولایت است. ولایت یک اعتقاد است. یک اصل است. لق لقهٔ زبان نیست.
زمانی ولایت پیامبر(ص) بود.
زمانی هم ولایت ائمهٔ معصومین(ع).
امروز هم ولایت فقیه.
و در مجموع همه یکی است: ولایت خدا. انمّا ولیُّکم الله!
ولایت رابطهٔ عاطفی و اعتقادی مسلمانان با خدا و ولی خداست. اگر کسی قلبش از محبت خدا و اولیاء الهی خالی باشد، محال است که عاقبت بخیر باشد.
خدا کند ما فراموش نکنیم که به واسطهٔ نفس ولی خدا، امام معصوم علیهالسلام زندهایم. همین امام معصوم ما را به پیروی از عالم فقیه و عادل فرا میخواند.
این روزها میبینیم کسانی که از خیمهٔ ولایت خارج شدهاند،سختترین روزهای خود را سپری میکنند.
ای کاش یادشان بود که اگر روزگاری در این کشور شکوهی داشتند و عظمتی داشتند همهاش به واسطهٔ تأییدات ولایت بود.
این کمترین ضمن دعای خیر به همه دوستان، اولاً از آنها عاجزانه میخواهم که برای عاقبت بخیری همدیگر دعا بکنند و ثانیاً اگر تردیداتی راجع به ولایت فقیه دارند با مطالعه برطرف بکنند. البته جالب است که بعضی از سران فتنه خود کتابهای مفصلی در باب ولایت فقیه نوشتهاند؛ ولی در مرحلهٔ عمل به آن فیض بزرگ توفیق نیافتهاند. باید ضمن مطالعه از خدا نیز بخواهیم که محبت ولایت را در دل ما بگذارد.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:16  توسط مجید محبوبی
|